13645219_10206023920547174_2466326473451383390_n

یادداشت پشت زرورق سـگرت

 

در افغانستان از آغاز ناپیدا تا نیمه نخست دهه 1990 – پس از آن را نمیدانم -، نه تنها همکاری بلکه تکان دادن دست سوی کارمندان کمپنیهای بیرونی و گزارشگران رسانه‌های باخترزمین یک برچسپ داشت: “جاسوس”! البته، برای “مستندتر” جلوه دادن این اتهام وخیم، نام کشور را نیز میچسپاندند و مثلاً میگفتند: جاسوس انگلستان، اجنت امریکا، مخبر جرمنی، گماشته چین، راپورچی فرانسه، نفر اسراییل، چمچه پاکستان، نوکر ایران و ….

خوشبختانه امروز به کسانی که با دستگاههای بزرگ ارتش یا استخبارات جهان نیز پیمانهای پیدا یا نهان داشته باشند، “جاسوس” نمیگویند و میترسند مبادا به خود شان آسیب برسد. بد است آدم دوراندیش باشد؟

شاید سنگینی همان ترس، بسیاری از دختران، زنان و مردان را از رویارو شدن با جوان شاد و خندان بیست‌وچند ساله، زردمو و آبی‌چشم، سرگردان در مکروریان کهنه (تابستان 1991) گریزان ساخته‌بود. هرسو میرفت، سوژه سرگرمی کودکان و نوجوانانی که او را “مستر/ مستر” میگفتند، میگردید.

خیلی تماشایی بود: “مستر” میخواست به حوض مکروریان نزدیک شود، همه نشستگان و ایستادگان لب حوض با شتاب و غوغا پراکنده شدند و دور رفتند؛ گویی جوان بلندبالا سراپا کندوی ایدس یا مناره باروت باشد.

تازه از زندان پلچرخی رها شده‌بودم و با عادله جان دشتبان و کبیر درانی اینسو آنسو میگشتم. دختر و پسر شانزده/ هفده ساله شان (یلدا و بکتاش) که در ماسکو آموزش دیده‌بودند، به بیگانه “هلو” گفتند. جوان پیشتر آمد، با هر دو دست داد و گفت: Hello. My name is Chris (هلو! نامم کریس است) و به دنبالش گپهایی که در همچو دیدارها گفته و شنیده میشوند: از خوبی آب‌وهوا تا روزمره‌گیهای فشرده دیگر.

آشنایی Chris Bowers (گزارشگر بی‌بی‌سی) و من از همان دم ریشه گرفت و رسید به همکاری و دوستی پیشرفته. همو مرا به کارمندان آینده بی‌بی‌سی چون لیز دوسیت، سوزی پرایز، ویلیام ریف و … شناساند.

چنانی که باید، در آغاز همکاری رسمی – بخش ترجمه – او از زندگی و پیشینه آموزش و روزگارش یاد کرد. من نیز از اندیشه و وابستگی گذشته سیاسی (مائویزم و سازمان آزادیبخش مردم افغانستان – ساما) و چون و چگون زندانی شدنم یاد کردم و افزودم: “دیریست از سیاست بریده‌ام.” کریس با خونسردی گفت: “داشتن باورها و گرایشهای سیاسی، پیوستن به سازمانها و گسستن از آنان مسایل کاملاً شخصی اند و نمیتوانند مایه دلچسپی دیگران باشند.”

هر باری که به دیدنش در گوشه وزیر اکبرخان میرفتم، دروازه را پیرمردی که میگفت “نامم حاجی ابراهیم است”، باز میکرد. ابراهیم گلایه کنجکاوی برانگیزی داشت: “صدای ساز کریس مرا کر خواهد ساخت.”

باری دوستانه پرسیدم: “همیشه موسیقی بلند میگذاری؟” گفت: “همیشه نه! تنها هنگامی که با دیگران گپ میزنم.” باز پرسیدم: “چـرا؟” انگشتش را گرداگرد در هوا چرخاند و خندان پاسخ داد: E’njoy keep them guessing (خوشم می‌آید مردم ندانند اینجا چه میگذرد.)
در سایه “تیوری توطئه” گمان بردم که میان گلایه آگاهانه ابراهیم، جاسازی نهانی ابزار شنود در خانه کرایی کریس، پایین آوردن اندازه reception (پذیرش) ابزارشنود به کمک موسیقی بلند و شوخیهای رندانه کریس پیوندهایی هست.

روزی کریس نام یکی از بزرگان نام‌آور “مقامات صالحه” را گرفت و افزود: “گفت‌وشنود ویژه را پذیرفته‌است. فردا کمی زودتر بیا تا بهتر برنامه‌ریزی کنیم .”

با گذر از چندین وارسی سختگیرانه بدنی به دیدار بزرگوار نزدیک شده‌بودیم. سکرتر به فارسی گفت: “ضرورت به ترجمان نیست.”
کریس با شنیدن این نکته از زبان من شگفتزده شد و گفت: “اوه! خیلی بد شد. شاید سوءتفاهم باشد. دیروز به من چنین نگفته‌بودند. اگر خواسته باشی، میتوانی بروی و در اتاق کارم بنشینی.” او به دروازه بزرگی که باید میرفت، پا نهاد.

در آستانه بیرون شدن از سالون پذیرایی بودم. سکرتر گوشی را برداشت و سپس به من گفت: “میگویند تو هم بیا.”
آنسوی دروازه بزرگ سه تن به چشم میخوردند. سومی سرد و خاموش نشسته بود. در دلم گشت شاید ترجمان دفتر یا دیدبان جریان ترجمه باشد.

در پایان گفت‌وشنود، بزرگوار از کشو میز پیشرویش، دو بسته پیراهن یخن قاق بیرون کشید: یکی برای کریس و دیگری برای من. کریس گفت: “ببخشید! نمیتوانم بگیرم.” بزرگوار بدون آنکه به من نگاه کند، گفت: “بگو تحفه رسم افغانی است. اگر نگیری، آزرده میشوم.” از خود پرسیدم: “مگر نباید آدم سومی هم تحفه بگیرد؟”

تابستان گذشت و خزان نیز. یک روز برفباران زمستان ۱۳۷۰ [فبروری 1992] نظام‌الدین گرداننده تازه ماهنامه “جوانان امروز” – جانشین ببرک احساس – رزاق مامون، هژبر شینواری، جمشید سلطانی و من از هر در میگفتیم و میشنیدیم. سخن از برخورد پرسش‌انگیز آن بزرگوار و معمای سرد و خاموش آمد. نظام گفت: “بیایید که با کریس یک برنامه پرسش و پاسخ بگیریم در همین شماره که هفته آینده چاپ خواهد شد و به او تحفه دهیم.” همه همآوا پذیرفتند.

پس از فرمانروا شدن تنظیمهای جهادی در کابل، کار کریس باورز از افغانستان پایان یافت. روزی که رهسپار انگلستان میشد، در راه فرودگاه کابل از وی پرسیدم: “آیا میشود بگویی داستان نخواستن و خواستن من در روز مصاحبه با آن بزرگوار چه بود؟” خندید و گفت: “مرد خاموشی که آنجا نشسته بود، پس از سلام، برگه زرورق سگرت را به من داد. در پشت آن به انگلیسی نوشته بود:

“کسی که در پوشش ترجمه با تو کار میکند، قابل اعتماد نیست. او سالهایی را به جرم عضویت در سازمان مائویستی ساما در زندان سپری کرده‌است.”

آن روز، به رخم نیاوردم، ولی به تلخی از خود پرسیدم: “اگر از میان ما دو تن، یکی جاسوس باشد، کدامیک خواهد بود: او یا من؟”
با گذشت بیست‌وپنج سال، از فراز و نشیب زندگی آموختم که حتا نوشتن همچو یادداشت پنهان و نهادنش در کف دست گزارشگر دستگاه بی‌بی‌سی را نمیتوان نشانه “جاسوس” بودن پنداشت. شاید در نگاه خودش، از ژرفای جوش میهندوستی میخواست کار ارزشمندی برای افغانستان کرده باشد.

اینها به کنار، گوگل را زیر و رو کردم، نشانی از Chris Bowers نیافتم. آیا از همکاران دیروز و امروزش، کسی میداند نامبرده در کجا خواهد بود؟

گفت‌وشنود با کریس باورز و عکسهای او را فردا درین برگه خواهید دید.
[][] کانادا/ نهم جولای 2016

ځواب دلته پرېږدئ

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي.